زن بودن

 

از عادت

ازخوکردن به وظیفه ی کهن

واززندگی پیچکی بیزارم!

زنده بودن وبی تو بودن را

به باورِ زن بودنم پیوند میزنم و

بارورمی شوم از میوه ی هستی

..........

بی آنکه تصویر تورا

به آرزوها و لحظه هایم

سنجاق کنم مثل یک تعویذ!

...،تن به نسيم صبح مي سپارم

ودل به نگاه سبز ودرخشان دشت

..........

برای رفتن

دامنم رااز

خاربوته ی خاطرات گذشته

می رهانم

..........

آه اینکه بوی وحشی عشق می آید

یعنی هنوز دنیا به آخر نرسیده !

سوختٍ فراموش شده

   

 امروز

ارزش همه چیز

باقیمت نفت محاسبه می شود

وانرژی هسته ای

پیوسته پیوندمان را

بادنیا می برد وگره می زند

..........

راستی هسته ی گمشده ی عشق

کجاست؟

وچگونه انرژی آزاد می کند؟

تا بی منت نفت

چراغ هاواجاق ها

روشن بماند،

...تاپیوند من وتو دیگرنگسلد؟