قرعه

مرد،تکیده دست

به خانه بازمی گردد

باجیب هایی سترون

 واندوهی سرسپرده به بی نهایت

.....

زن ،بیمار وتکیده تن

سفره را می گشاید

بالقمه هایی وصله دار

.....

کودکان ،ناامیدوتکیده دل

می نشینند

باهجوم بغضی درگلو

.....

فردا،اطاق عمل،خنده ی تیغ برریشه های خشکیده ی مادر،جیب های سترون پدر...

آه راه برای عبورلقمه های وصله دار مسدود است!

.....

وقتی  می بینی دراین شهر

تسلی وهمدلی 

رازگمشده ای ست درهیاهوی بی خبری،

آرزو می کنی که ای کاش

 می شددریچه ای ازافق راگشود

و بارامانترابه آسمان سپرد!

 

آوار

وسرانجام

ماموریت موریانه ها

ازجویدن این ستون تمام شد

سقف تحمل شکافت

واطاق طاقت فروریخت

......

من باتنی زخمی

وقلبی پاره پاره 

که درمشت پنهان دارم

می گریزم

.....

چگونه ازاین ویرانی سخن نگویم

وقتی خونی که از لابلای انگشتانم فرو می چکد

ردپای  سرخی از من به جای خواهد گذاشت؟!