پریشامریم

 

 همان مریم

همان آزاده ی مست پریشادل

که از پیوند یک احساس

 درزهدان قلبش

نطفه ی عشقی چنین بی باک می بست،

شباهت دارد او بامادر عیسی

که پاک واطهر اما کودکی در دل نهان دارد

که قلبی خسته از بهتان آن نامردمان دارد!

.....

واینجاعشق راجرمی بسی سنگین

وهمسنگ همان بهتان

.....

چه بوده جرم آن محکوم

جز آنکه اجابت کرده بودش او

نگاهی ازنجابت را

.....

نه نه هرگز

سزاوارش نبود او این قضاوت را!

.....

چرا نامردمان شهر

دوچشم پاک مریم را

زبانش را

چنین مغضوب واستغفار گویان

به استنطاق می بردند؟

امانت

 

پیش از سفر

دلم را به تو می سپارم

مراقب این کودک بازیگوش باش!

یادت باشد

که اگر اورا ازنظر دور بداری

بی محابا دست به آتش عشق می زند

خودرا درجوشش آب زندگی می افکند

واز بلندای آرزو بالا می رود!

.....

غذایش را به موقع بده

خوراک شعر وغزل باچاشنی ِ مخصوص!

یعنی نمک ِشورومستی وفلفل جنون!

.....

اوراازچیزی مترسان

که ازنقاب ریا وغول دروغ سخت می ترسد

.....

فصل سرماست

اورا لباسی گرم از جنس محبت بپوشان

.....

او بازی را دوست دارد

اما ازبازیچه های بی جان بیزار است

وهرگز به عروسک کوکی دل نمی بندد!

اوعاشق پریدن درهوای پرنده

چرخیدن درنسیم گل های وحشی

ورفتن به جستجوی قاصدک است

.....

اگر بیمار شد

ازشربت تلخ اما مفید حقیقت

اورا پیمانه ای بنوشان!

.....

اگر بهانه ام را گرفت

اورا با ِرنگِ خوش رَنگ امید شادکن

وببین چه زیبا می رقصد

.....

اورا جایی تنها مگذار

که نه اعتبارا است

ونه طاقت تنهایی دارد

.....

اورا به تاریکی مبر

 حتی شب هنگام

شعله ای از چراغ مهر

برفراز سرش روشن بگذار

.....

یادت باشد

 شبها تنهادر آغوش دلدادگی

وبرنرمینه بالش اعتماد

می خوابد

.....وبرای آن که خواب های خوش ببیند

هرشب

از کتابشیرین ونایاب وفاداری

برای اوافسانه ای بخوان

..... تا بازگردم جانی از تو

وجانی ازاین دردانه ی من!

سرمازده 2

 

تورفتی

واینجا عصریخبندان شد!

پیش از آنکه

زیر بارش بی امان اشک

از پای تا به سر

قندیل ببندم

بیا و مرا در

قدیفه ی آغوشت بپیچ!

سرمازده 1

 

صورت رنگ پریده وسرماخورده ام

تنهابا سرخابِشرم

و ابرِِبوسه های تو

          گلگون می شود

ای مشاطه ی جنوب!

هرم لب هایت طرحی دارد

که خطوط زیبایی وطراوت را

برچهره ام پررنگ می کند!