انتظار

 

اینجا

در این قعر جدا مانده از زمان

دستی از پشت انکار

برچهره ی حقیقت پرده کشیده

وعبورادراک را

درمسیر پنجگانه ی حواس

متوقف ساخته!

.....

اینجا

در این قعر جدا مانده از زمین

هیچ روزنی به نور نخواهد رسید

وحتی نصب تصویری از پنجره بر دیوار

توبیخی سخت خواهد داشت

.....

اینجا

صورت ها درپشت نقابی از افسون قدرت

پنهان است

وتو کسی را باز نخواهی شناخت

وخطوط  اندام ها

از حضور بی حضور خویش

محو است

وچون همه از تصویر واقعی خود

برخویش می لرزند

کسی سراغ آینه را نخواهد گرفت

.....

اینجا حتی عبور خون در رگ ها

کوبش گوشخراش طبلی است

 که جدال برسر ارتقایی پست را

تکرارمی کند

وقلب ها دهلیز های مخوفی است

که به خودخواهی وکینه وانتقام

اجاره داده می شود

ووجدان خرد تر از سکه های پشیز

برسرهیچ معامله می شود!

.....

.....من در ازدحام این بازار سیاه

چون کودک گم کرده مام

وحشت زده وحیران

خویشتنم را می جویم

.....

من می ترسم

 وقتی می بینم مشام همه

 به بوی مسموم ونامطبوع دروغ عادت کرده

وراستی بوی ناشناخته ای است

که طعم حماقت وتحقیر میدهد!

.....

اینجا همه چیز نا تمام است

وهیچ چیز ارزش آغازیدن ندارد

وتنها بادفراموشی

 پوشال وعده ها را

 پیوسته جابجا می کند

وهیچ کس جز بازی باکاغذها

مشغله ای ندارد

آنگونه که بعضی از این بازیچه

پشته ای می سازندتاسنگر بگیرند

ودور از چشم دیگران

باعبورازنردبان گرده ها وگردن ها

میز نصب شده برسکوی سکون رافتح کنند!

.....

آه دلم برای آن بادبادک کاغذی می سوزد

برای آن دلمشغولی شیرین کودکی ام

که به جرم هم صحبتی بانور

دراوج معصومیت

باد آن را باخود برد!

.....

.....اگر به اطاق من آمدی ای مهربان!

برای من تبر بیاور

وشهامتی چون رسالت ابراهیم

که بت های پلیدی وسیاهی را

اینجا درهم شکنم

.....

...تا آن روزشعرم را ناتمام می گذارم

ولحظه ها راشخم می زنم

تاشایدجوانه امید

سربرآورد ، قدبرافرازد

ومن خط روشن پرواز رابیابم

.....به امیدروز معارفه ی خورشید!

آهن دل

گفتی شعرهایت بوی سوختن میدهد!

گفتم این دل گداخته بود

که دفترم را به آتش کشید

...وتو خندیدی!

............

پیش از نوشتن

دوروبرم رانگاه می کنم

وفکر می کنم

تنها آلیاژ دل توست

که بی هیچ فرسایشی

این آتش را تاب می آورد

برروی سینه ات بنویسم‌‌؟!

 

آرزو

آن روز

پیش از رفتنم

می توانم

تمام آرزوهایم را

هرچقدرعمیق ،هرچقدرعظیم ،هرچقدرعتیق

بر باددهم

یا در گلدان کوچک اطاقم

به خاک بسپارم

اما

آرزوی بودن باتو

که همیشه بامن بوده

آنقدر بزرگ است

که نمی توانم باخود به گور ببرم!

.........

اگر آن روز مرا به اقیانوس می سپاری

دل به دریا بزنم!

پارادوکس

وقتی به اوراق سپیداعتمادم می اندیشم

که چگونه

یک به یک خط خورد

دلم آنگونه می گیرد

که کسوف خورشید را

-------

این روزها پنجه ی تردید

بر دلم چنگ میزند

ونقش خوش رنگ باورم را

 پی درپی می شوید

...آه دلشوره ی من از این روست!

 

مرد زمان

های ای مردزمان!

تورا می سرایم که حتی به لمحه ای

آن سوی تر را هم دیده ای

ــــــــــــــــ

بی مرز باش!

که تنهابااین رمز می شود دید

وخط ها را به خطاکاران بسپار

که آنان را همین مکفی ترین کیفر است.