مادرم
یازدهم دی ماه
فقط یک تاریخ نبود
دو خط موازی بود
درامتداد سردترین فصل تنهایی من!
(به یاد اولین سالگرد سفر بی پایانت)
مادرم
یازدهم دی ماه
فقط یک تاریخ نبود
دو خط موازی بود
درامتداد سردترین فصل تنهایی من!
(به یاد اولین سالگرد سفر بی پایانت)
من بودم وآتش وهراس
من بودم وبت های وحشت تنهایی
تا امروز که ابراهیم فکر من مبعوث شد
من بت هارا
یک به یک شکستم
وخدا با من همخانه شد
........
از این آتش نیز بی محابا گذشتم
آه پیراهنم از این عبور بی هراس
چه عطرآگین است!
بهت عمیقی است
از شکوه عشق بی پروای تو!
ودوری ات
کلید کلام را
در این ژرفا پنهان کرده
.....
نگاه کن!
حتی کام قلمم نیز
خشکیده
.....
روزی که تو بیایی
ردپای شکفتن
برروی لبانم
تاابدجاری خواهد بود
روزی که توبیایی
انگشتانم همه جوهری خواهدشد!
.....
آه روزی که توبیایی...
و دوری ات
خاربوته ی بغضی درگلویم رویانده
با این خاربوته ها
آتش فراق شعله می کشد
وقتی نامت را زمزمه می کنم!
.............
اگر دیدی
نبض زمین تند می زند
بدان قلب تبدار من است
که درخاک آن شهر
جامانده.
ماهی دلم درتابه ی انتظارتاب ندارد
دریانمی خواهم،آب نمی خواهم،این سوخته را دریاب!
کی می آیی؟؟
ومهر نماد تعادل من
وقتی چشم گشودم
دقیقا نیم روز از نیمه ی مهر بود
...آه نیمه ی گمشده ی من کجاست؟
................
تنهایی سنگین است
تنهایی عادلانه نیست
عشق یعنی بی وزنی
ورسیدن به آن سوی تعادل
...............
من بندبازم
نیمه ی گمشده ی من کجاست؟
تا بربندمهرش
از این سوی تنهایی به آن سوی خوشبختی برسم
...........
می خواهم بی میزان
بی سنجه
وبی نهایت دل ببازم!
تنها اینگونه به آن سوی تعادل وآن سوی خوشبختی می رسم.
خاطره ی آخرین دیدارتورا
نمک سود می کنم
تاهمیشه برایم
تازه باشد وماندگار!
صدا، می خوابد در عرض
خون، ریشه می کند در عمق
امید،جوانه می زند در سطح
پراکنده می شود گرده هایش باپچپچه ی نسیم
و تکثیرمی شود درمحیط
...وسرانجام قد می کشد تااوج...تاارتفاع خدا!
چون تردستي ماهر
بوي سوختنِ زندگي را
درمشام رخوت زده ي او
به رايحه ي خوش حيات بدل مي كند،
سخن گفتن از زلال عشق
براي رهايي از وحشت مرداب
آبي است كه در هاون بيهودگي كوفته مي شود!
از عادت
ازخوکردن به وظیفه ی کهن
واززندگی پیچکی بیزارم!
زنده بودن وبی تو بودن را
به باورِ زن بودنم پیوند میزنم و
بارورمی شوم از میوه ی هستی
..........
بی آنکه تصویر تورا
به آرزوها و لحظه هایم
سنجاق کنم مثل یک تعویذ!
...،تن به نسيم صبح مي سپارم
ودل به نگاه سبز ودرخشان دشت
..........
برای رفتن
دامنم رااز
خاربوته ی خاطرات گذشته
می رهانم
..........
آه اینکه بوی وحشی عشق می آید
یعنی هنوز دنیا به آخر نرسیده !