X
تبلیغات
حرف اول و آخر
یازدهم دی ماه

 

مادرم

یازدهم دی ماه

فقط یک تاریخ نبود

دو خط موازی بود

درامتداد سردترین فصل تنهایی من!

(به یاد اولین سالگرد سفر بی پایانت)

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه چهاردهم بهمن 1391 و ساعت 12:29 |
هزاران سال بود که

من بودم وآتش وهراس

من بودم وبت های وحشت تنهایی

تا امروز که ابراهیم فکر من مبعوث شد

من بت هارا

یک به یک شکستم

وخدا با من همخانه شد

........

 از این آتش نیز بی محابا گذشتم

آه پیراهنم از این عبور بی هراس

چه عطرآگین است!

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390 و ساعت 14:32 |
این سکوت طولانی

بهت عمیقی است

از شکوه عشق بی پروای تو!

ودوری ات

کلید کلام را

در این ژرفا پنهان کرده

.....

نگاه کن!

حتی کام قلمم نیز

خشکیده

.....

روزی که تو بیایی

ردپای شکفتن

برروی لبانم

تاابدجاری خواهد بود

روزی که توبیایی

انگشتانم همه جوهری خواهدشد!

.....

آه روزی که توبیایی...

+ نوشته شده توسط مریم در یکشنبه پنجم تیر 1390 و ساعت 11:8 |
رفتنم گریزی است ناگزیر

و دوری ات 

خاربوته ی بغضی درگلویم رویانده

با این خاربوته ها

آتش فراق شعله می کشد

وقتی نامت را زمزمه می کنم!

.............

اگر دیدی

نبض زمین تند می زند

بدان قلب تبدار من است

که درخاک آن شهر

جامانده.

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 و ساعت 12:25 |
بااین شعله ای که برپاکردی

ماهی دلم درتابه ی انتظارتاب ندارد

دریانمی خواهم،آب نمی خواهم،این سوخته را دریاب!

کی می آیی؟؟

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه دهم اردیبهشت 1389 و ساعت 19:49 |
ترازو   نماد تولد من

ومهر  نماد تعادل من

وقتی چشم گشودم

دقیقا نیم روز از نیمه ی مهر بود

...آه نیمه ی گمشده ی من کجاست؟

................

تنهایی سنگین است

تنهایی عادلانه نیست

عشق یعنی بی وزنی

ورسیدن به آن سوی تعادل

...............

من بندبازم

نیمه ی گمشده ی من کجاست؟

تا بربندمهرش

از این سوی تنهایی به آن سوی خوشبختی برسم

...........

می خواهم بی میزان

بی سنجه

وبی نهایت دل ببازم!

تنها اینگونه به آن سوی تعادل وآن سوی خوشبختی می رسم.

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 10:38 |
بااشک چشم

خاطره ی آخرین دیدارتورا

نمک سود می کنم

تاهمیشه برایم

تازه باشد وماندگار!

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در شنبه سی ام آبان 1388 و ساعت 21:28 |
فریاد، به دار آویخته می شود  در طول

صدا، می خوابد در عرض

خون، ریشه می کند در عمق

امید،جوانه می زند در سطح

پراکنده می شود گرده هایش باپچپچه ی نسیم

و تکثیرمی شود درمحیط

...وسرانجام قد می کشد تااوج...تاارتفاع خدا!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 و ساعت 23:29 |
وقتي حقه ي وهم

چون تردستي ماهر

بوي سوختنِ زندگي را

درمشام رخوت زده ي او

به رايحه ي خوش حيات بدل مي كند،

سخن گفتن از زلال عشق

براي رهايي از وحشت مرداب

آبي است كه در هاون بيهودگي كوفته مي شود!

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 و ساعت 13:7 |
 

از عادت

ازخوکردن به وظیفه ی کهن

واززندگی پیچکی بیزارم!

زنده بودن وبی تو بودن را

به باورِ زن بودنم پیوند میزنم و

بارورمی شوم از میوه ی هستی

..........

بی آنکه تصویر تورا

به آرزوها و لحظه هایم

سنجاق کنم مثل یک تعویذ!

...،تن به نسيم صبح مي سپارم

ودل به نگاه سبز ودرخشان دشت

..........

برای رفتن

دامنم رااز

خاربوته ی خاطرات گذشته

می رهانم

..........

آه اینکه بوی وحشی عشق می آید

یعنی هنوز دنیا به آخر نرسیده !

+ نوشته شده توسط مریم در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388 و ساعت 18:50 |